سام سام ، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه سن داره

مویا

دوست دارم لحظات زیبای بزرگ شدن پسرم را ثبت کنم آن لحظه ها که یادش شادی به دلش می آورد

اربعین

1391/10/15 17:28
نویسنده : موژان
313 بازدید
اشتراک گذاری

سلام گل پسرم . می خوام برات داستان نذری مادر بزرگم و نذر من وبابایی رو بگم. گل مامان من و خاله ملیتا خیلی مامان بزرگمون و بابابزرگمونو دوست داشتیم و بهشون مامان جون و آقا جون می گفتیم. اونا وقتی مامان و بابامون سر کار می رفتن از ما نگهداری می کردن و مثل مادر و پدر و حتی مهربون تر از اونا بودن ما توی خونه اونا برای خودمون اتاق داشتیم و حتی خیلی از اوقات کودکی بدمون نمی یومد که خونه اونا شبا هم بمونیم چون خیلی اونجا بهمون خوش می گذشت و او نا رو دوست داشتیم. مامان جون نذر داشت اربعین امام حسن یک نذری قیمه بادمجون می داد به در و همسایه و دوست و آشنا که خود اون حکایتی داشت. به هوای نذری همه بچه ها و نوه ها و... حتی خیلی از فامیلا دور هم جمع می شدن و خاطرات زیادی رو از نذری مامان با هم رقم می زدن. خدا رحمتش کنه وقتی مامان فوت کرد دیگه اون نذری پخته نشد و بعد از فوت آقا جون هم که خدا رحمتش کنه امروز سالشهالبته آقا جون سال 1382 فوت کرد دیگه کم کم فامیل دور هم که جمع نشدن بلکه همش ازشون کم هم شد. من و بابایی قبل از عروسیمون نذر کردیم که اگه همه کارامون درست بشه و با هم عروسی کنیم نذری درست کنیم اربعین و هر اربعین هم دعا کنیم و همه رو دور هم جمع کنیم. اولین اربعینی که ما تو خونه خودمون بودیم و نذری پختیم سال 1386 بود . یادمه اون سال دایی و زن دایی منم از آمریکا اومده بودن دایی کوچیکم هم بود خاله زینب (دوستم) هم احسانو تو دلش داشت و مامان مریم عمه سارا و عمو عابست هم بودن و مامی و باباچی و خاله ملیتا و نیوشا دوستش خلاصه جمعمون جمع بود حسابی . سال اول به دوستا و آشناها و.. سال دون هم خیلی از دوستای خوبمون بودن و ... سال پیش اما سالی بود که من شما رو تو دلم داشتم. می دونی بعضی اوقات دل آدم بدجوری می شکنه دلم شکست از بعضی رفتارایی که دیدم پسرم من خیلی ناراحت شدم و بابایی که دید اینطوری گفت دیگه نمی خواد نذری بگیریم . من خیلی برام سخت بود چون با یک نیت مثبت و خیر این کارو شروع کرده بودم , بابایی گفت بهتره که پول نذری رو به راه خیر بدیم تا اینکه نذری درست کنیم و کلی هم ناراحتی بکشیم . اما من سر یک دو راهی بودم ... تا دیروز که به بابایی گفتم هر چقدر هم کم درست می کنیم ولی درست کنیم خودمون . بابایی هم قبول کرد و امسال هم به شکر اینکه شما رو داشتیم و با لطف خدا یک نذری کوچولو درست کردیم . امیدوارم بتونم بازم سال های آینده نذری درست کنم و آدمای مثبت هم دورم باشن. خیلی دلم می خواست امروز مامان و بابام و خاله ملیتا هم بودم و همه اون دوستاییم که سال های پیش باهام بودن و یا گفته بودن که سر نذری دعاشون کنم . اما هر سال یک جوری دیگه امسال هم بد نبود بابایی برای کارگرهای ساختمان یک سری نذری گذاشت و بقیه پول رو هم به جای خیری داد. ای اربعین هم گذشت و من هم کلی برای آیندمون دعا کردم . برای کسایی که بیمارن دعا کردم حتی برای کسایی که خیلی وقتا منو ناراحت کردن هم دعا کردم امیدوارم که خدا همه بیمارارو شفا بده و خوبشون کنه و گره از مشکلات ما و همه گرفتارا باز کنه .

واما شما هم کنار ما نشسته بودی بازی و شیطونکی می کردی منم ازت با زنجیر بابایی عکس انداختم و از نذری هم بهت دادم که بخوری گل پسرم برای خاطره چند تا عکس انداختم

 سام در حال بازی

نذری

دیگ پلو

سام منتظر نذری

نذری 1391

سام در حال نذری خوردن

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مویا می باشد